به مرگ فکر میکنم. مردنِ خودم. به اینکه زمانی هست که دیگر اینجا نخواهم بود. زمانیکه از آنجا به بعد، این دستهای من نیست که تند تند روی صفحه کلید لپتاپ میچرخد و تایپ میکند. زمانی که همهچیز این اتاق ساکن و ساکت باقی خواهد ماند. و من مالک هیچ چیزش نیستم. مثل لباسها که در کمد، قاب عکس که روی میز و ساعت مچیِ قرمز که در کشوی بغل میزم جا خواهد ماند. تا ابد.
اما درست از همان لحظه است که
برچسب: دورها,دورها,
نویسنده: امیر نعمتی
تاريخ: سه
شنبه
14 شهريور
1396 ساعت: 16:54